يكي از اين «شبه ترانه» ها ، ترانه اي بود به اسم «تاتو برگردي» كه توسط «پرويز طاهري» اجرا شده بود. يادم مياد كه اين ترانه ، يه مدتي سرزبونا افتاده بود و انصافا ملودي زيبايي داشت. البته من چه اون زمون وچه حالا ، اعتقاد داشتم كه آثار « پرويز طاهري » ، كارهاي ضعيف و كم ارزشي ين ولي انصاف حكم مي كنه كه اين ترانه رو استثنا كنم.
بخشي از اين ترانه ، كه به خاطرم هس اينه:
پشت اين درهاي بسته
يه نفر تنها نشسته
مي خونه غمگين و خسته
تا تو برگردي...
یکی دیگه از سرودهای زیبایی که متاسفانه فراموش شده و دیگه پخش نمی شه ، سرودی بود به اسم «باغ رویا».من این سرود رو دو سه بار بیشتر نشنیدم ولی تو همون دو سه بار، به دلم نشست .از این سرود ، فقط چهار بیتش به خاطرم میاد که واسه تون می نویسم:
دردم مداوا می شود وقتی بیایی
هنگامه برپا می شود وقتی بیایی
گل های شادی سرزباغ دل برآرد
آن گل شکوفا می شود وقتی بیایی...
با چلچراغ اشک طوفان دیده ی من
جشنی مهیا می شود وقتی بیایی
شوری عجب در سر مرا بر دیدن توست
دل ، باغ رویا می شود وقتی بیایی
حدود ده سال پیش ، ترانه ی زیبایی از رادیو و تلویزیون - به ویژه رادیو - پخش می شد که انصافا ترانه ی خوش ساخت و زیبایی بود.اسم ترانه سرا و آهنگساز این اثر رو نمی دونم ولی می دونم که توسط دو خواننده و در دو اجرای مستقل ، خونده شده؛ابتدا توسط «مهدی بهزادپور» و بعدها توسط «بهرام حصیری».والبته من همیشه اجرای «مهدی بهزادپور» رو بیشتر می پسندیدم
.خلاصه ، سالهاس که دیگه این ترانه رو نشنیدم و اثری هم از این ترانه تو هیچ جا ندیدم.اما شاید بخت با من یار بوده که تونستم متن شعرشو از اون دوره تا حالا پیش خودم نگه داشته باشم:
دل من ، هم چو نیلوفر به موج خون نشسته
ببین آئینه ی روحم زسنگ غم شکسته
تو ای همزاد رویایی ، مگو از رنج تنهایی
مرا با خود رها کن در دل شب های یلدایی
من و این کوه درد و غربت و آزرده جانی ها
سرشک حسرت و کنج غم و بی همزبانی ها
من آن شمع سحرگاهم که دارم عمر کوتاهی
مگو با من ، مگو با من ؛ چرا هر لحظه می کاهی
چون بلبلی بی آشیان ، آواره از بستان شدم
دور ازوطن ، از سوز دل مانند نی نالان شدم
تا من جدا ای آسمان از جمع سرمستان شدم
چون زورقی بی بادبان ، سرگشته در طوفان شدم
من آن شمع سحرگاهم که دارم عمر کوتاهی
مگو با من ، مگو با من ؛ چرا هر لحظه می کاهی
خوانم به شوری عاشقانه ، هر روز نامت با ترانه
سرسبز مان ایران زیبا ، ای راز عشق جاودانه
روزی به شوقت چون کبوتر، پر می کشم از آشیانه
با من بگو بازآ پرستو ، تا پرکشم آیم به خانه
من آن شمع سحرگاهم که دارم عمر کوتاهی
مگو با من ، مگو با من ؛ چرا هر لحظه می کاهی
چن سال پیش ، ترانه ای از رادیو پخش می شد - وشاید هنوزم پخش می شه - به اسم «گل سرخ» ، با صدای خواننده ای به اسم «احمد کربلایی». این خواننده ، آلبومی هم تولید کرد که فکر می کنم اسم اونم «گل سرخ» بود.متاسفانه ، این ترانه و این آلبوم ، الآن دیگه در دسترس نیستن ومن تو اینترنم این ترانه رو پیدا نکردم.
از«گل سرخ» ، جز دوبیت اولش چیزی تو ذهنم نمونده؛
تو گل سرخی ، من یه برگ زردم
پرم از غصه ، هم نشین دردم
دل من مونده تو کویر حسرت
چه کنم بی تو در دیار غربت
ما «گل سرخ» رو گم کردیم یا اون مارو ؟
سال ۱۳۷۲– شایدم یکی دوسال عقب تر یا جلوتر- سرودی از رادیو پخش می شد که شعر زیبایی داشت ولی من نه اسم خواننده شومی دونم ونه اسم شاعرشو.اما خوشبختانه شعرشو یه گوشه ای ازنوشته های قدیمیم پیدا کردم وحالا تو این پست تقدیم شما می کنم.سرودو نداریم شعرش که به دردمون می خوره!
از درخت مهر سیبی می کنم درمیان شهر قسمت می کنم
بوسه بردست محبت می زنم وز صمیمیت حمایت می کنم
با دلی از آینه تابنده تر من تبسم را اجابت می کنم
آیه ی تطهیر دلهامان صفاست روز وشب آن را تلاوت می کنم
مهربانی می کنم گر با کسی از خدای خود اطاعتی می کنم