ترانه : بی تو خاکسترم
آهنگساز: ؟
شاعر: م . آزاد
خواننده : بهرام حصیری
بی تو خاکسترم
بی تو ای دوست
بی تو تنها و خاموش
آخرین برگ این دفترم
بی تو در آسمان ، اخترانند
دیده گان شررخیز دیوان
بی تو نیلوفران ، آذرانند
بی تو این چشمه سار شب ، آرام
چشم گرینده ی آهوان است
بی تو این دشت سرشار
روح سرد خزان است
بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشید سرد غروبم
بی تو بی نام و بی سرگذشتم
بی تو این خانه ، تاریک و تنهاست
بی تو در سینه ، شور تمناست
خفته بر لب به یادت سخن هاست
ترانه : درد عشق و انتظار
آهنگساز: همایون خرم
ترانه سرا : ؟
خواننده : بهرام حصیری
درد عشق و انتظار دارم زآن شب یادگار
درآن شب سرد پاییز آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت خیز دیدم که گذر می کردی
تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه اتشین شد از آن شبی که برنگشتی
جهان چه شادی آفرین بو د به چشم من غم آفرین شد از آن شبی که برنگشتی
از آن شب سرد خزان ، شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها کذشته
دانلود فایل صوتی
دانلود فایل تصویری
تصنیف : جان عاشق
آهنگساز: اسدالله ملک
شاعر : مشفق کاشانی
خواننده : بهرام حصیری
خدایا ببین ، غرقه در اشک و آهم
غریقی نشسته به موج نگاهم
ببین در دل شب ، نشان از تو جویم
هوای تو دارم ، سخن با تو گویم
تو این جان عاشق به من داده ای
دلی چون شقایق به من داده ای
به یادت همه شب ، دل من خدایا
در این سینه ی خسته چون نی بنالد
نیستان جانم به بانگ جرس ها
به خون خفته اکنون که تا کی بنالد
خدایا من ای بار سنگین غم را
به عشق تو بر دوش جان می گذارم
من آن مرغ سرگشته ی شب نوازم
که در باغ هستی ، نوای تو دارم
تو این جان عاشق به من داده ای
دلی چون شقایق به من داده ای
به یادت همه شب ، دل من خدایا
در این سینه ی خسته چون نی بنالد
نیستان جانم به بانگ جرس ها
به خون خفته اکنون که تا کی بنالد
سحر خنده کرد و سپیده دمید
مرا رهنمون شد به نور امید
تو این جان عاشق به من داده ای
دلی چون شقایق به من داده ای
حدود ده سال پیش ، ترانه ی زیبایی از رادیو و تلویزیون - به ویژه رادیو - پخش می شد که انصافا ترانه ی خوش ساخت و زیبایی بود.اسم ترانه سرا و آهنگساز این اثر رو نمی دونم ولی می دونم که توسط دو خواننده و در دو اجرای مستقل ، خونده شده؛ابتدا توسط «مهدی بهزادپور» و بعدها توسط «بهرام حصیری».والبته من همیشه اجرای «مهدی بهزادپور» رو بیشتر می پسندیدم
.خلاصه ، سالهاس که دیگه این ترانه رو نشنیدم و اثری هم از این ترانه تو هیچ جا ندیدم.اما شاید بخت با من یار بوده که تونستم متن شعرشو از اون دوره تا حالا پیش خودم نگه داشته باشم:
دل من ، هم چو نیلوفر به موج خون نشسته
ببین آئینه ی روحم زسنگ غم شکسته
تو ای همزاد رویایی ، مگو از رنج تنهایی
مرا با خود رها کن در دل شب های یلدایی
من و این کوه درد و غربت و آزرده جانی ها
سرشک حسرت و کنج غم و بی همزبانی ها
من آن شمع سحرگاهم که دارم عمر کوتاهی
مگو با من ، مگو با من ؛ چرا هر لحظه می کاهی
چون بلبلی بی آشیان ، آواره از بستان شدم
دور ازوطن ، از سوز دل مانند نی نالان شدم
تا من جدا ای آسمان از جمع سرمستان شدم
چون زورقی بی بادبان ، سرگشته در طوفان شدم
من آن شمع سحرگاهم که دارم عمر کوتاهی
مگو با من ، مگو با من ؛ چرا هر لحظه می کاهی
خوانم به شوری عاشقانه ، هر روز نامت با ترانه
سرسبز مان ایران زیبا ، ای راز عشق جاودانه
روزی به شوقت چون کبوتر، پر می کشم از آشیانه
با من بگو بازآ پرستو ، تا پرکشم آیم به خانه
من آن شمع سحرگاهم که دارم عمر کوتاهی
مگو با من ، مگو با من ؛ چرا هر لحظه می کاهی
تا تشنه ی شعر تر بارانم ای عشق
پرکن ملال خویش را درجانم ای عشق
آتش بزن چون زخمه بر ساز دل من
تا خود بدانی کزغمت نالانم ای عشق
دریایی ام شد بی قراری ساحل من
توفنده از تاب و تب طوفانم ای عشق
من از غبار جاده ها خاک رهت را
شویم کجا با اشک چون بارانم ای عشق
در آسمان خالی و شب های خاموش
فانوس مهتابی تو در ایوانم ای عشق
بی وعده گرچه آمدی درخانه ی دل
تو میزبان جان ومن مهمانم ای عشق
تا باده ی خون شقایق در تو جاری است
آیینه دار بزم سرمستانم ای عشق